+ - x
 » از همین شاعر
1 به باغم لاله شانم، خون بروید
2 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
3 فقط یکبار مینازم به بختم
4 مرد مسلمان
5 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
6 لبی تا در لبانت می گذارم
7 تو مردِ شهر پندار کجایی
8 شب چله
9 کَلفَهشنگ
10 ترا بهر ربودن دوست دارم

 » بیشتر بخوانید...
 تو چرا جمله نبات و شکری
 ترا از آستان خود براندند
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 شطرنج
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 اگر حب وطن در دل نداری

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
پیش آیینه به مو گل زدنم را یخ زد
بسکه بر شانه ی من آب خنک ریخته شد
تن من، پیرهنم، سوختنم را یخ زد

8-4-1391


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

احمد محمود امپراطور:

دورد به شاعره وارسته و شیرین کلام دوست عزیز و گرانمایه ام محترمه بهار سعید...!
سروده زیبایت را مطالعه کردم واقعاً که از ژرفای دلت سر چشمه گرفته است.
کامیاب باشید.
احمد محمود امپراطور
افغانستان




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *