+ - x
 » از همین شاعر
1 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
2 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
3 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
4 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
5 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
6 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
7 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
8 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
9 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
10 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ

 » بیشتر بخوانید...
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 شعر های مصطفا هزاره
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 تباهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
گرگ است ولی خود را شکلِ بره آورده
بوسیدن معشوقه جرمی ست که هر دفعه
از مقعدمان قانون، توسِ قره آورده
من مرده ام و روحِ چشمانِ سیاهِ تو
پیوسته مرا بیرون از مقبره آورده
بویت به دماغم خورد انگار شمالکها
عطر گل وحشی را از پنجره آورده
با مشت بزن، بشکن تصویر مرا مریم
شکلی که در آیینه، این مسخره آورده
خیلی متفاوت نیست احساس «هدایت »وار
این تجربه ما را هم سر پره آورده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *