+ - x
 » از همین شاعر
1 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
2 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
3 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
4 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
5 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
8 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
9 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
10 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود

 » بیشتر بخوانید...
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 خروش خفته
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
 قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش
 طعنه ساز
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
گرچه دیگر دل انسان غریب از هیجان افتاده
آن چه قلب من و دنیای مرا مثل خودم میفهمد
عینک قصه نویس یست که پهلوی رُمان افتاده
ترسم آن است که دیدار من و تو به قیامت بکشد
قلب یک مرده از این فکر، دوباره به تکان افتاده
خانه تاریک و غم انباشته از نالۀ «احمد ظاهر »
ماه از پنجره داخل شده و بر پلکان افتاده
کاش حافظ! تو سر از گور برآری و تماشا بکنی
که دهان و دل ما از نفسِ مشک فشان افتاده*
ناگهان نزد تو روزی زن همسایه بیاید که بِدو
پشت دروازۀ تان، مردۀ یک مرد جوان افتاده

***

*نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
حافظ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *