+ - x
 » از همین شاعر
1 مست ها دروغ نمی گویند
2 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
5 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
6 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
9 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
10 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود

 » بیشتر بخوانید...
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 از مه من مست دو صد مشتری
 به كسانی كه می شناسم!
 تو جان مایی، ماه سمایی
 ما آب دریم ما چه دانیم
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۶

شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
نگاه مضطربت مرده را تکان می داد

به روی دامن سبزت پرنده یی افتاد
برای این که تنت بوی آسمان می داد

من و تو روی بَرنده، نگاه می کردیم
...گدای پیر به سگ های کوچه نان می داد

چه آرزوی بزرگی، که کاش آیینه!
درون مردم نامرد را نشان می داد

شکایت از چه کنم هر کسی رفاقت کرد
دروغ مسخره یی را به خوردمان می داد

اگر به خانه ی من آمدی شراب بیار
خلاف طعم لتی که پدرکلان می داد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *