+ - x
 » از همین شاعر
1 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
2 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
3 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
4 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
5 ساقی به نور باده برافروز جام ما
6 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
7 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
8 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
9 همای اوج سعادت به دام ما افتد
10 شب وصل است و طی شد نامه هجر

 » بیشتر بخوانید...
 جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
 رسول فجر
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 چاره ای کو بهتر از دیوانگی
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی می کشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *