+ - x
 » از همین شاعر
1 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
2 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
3 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
4 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
5 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
6 بر سر آنم که گر ز دست برآید
7 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
8 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
9 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
10 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

 » بیشتر بخوانید...
 یک دامن بهار
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 ندانم نکته های علم و فن را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *