+ - x
 » از همین شاعر
1 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
2 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
3 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
4 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
5 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
6 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
7 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
8 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
9 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
10 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

 » بیشتر بخوانید...
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 عار بادا جهانیان را عار
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می بارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاک درش با که بود بازارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *