+ - x
 » از همین شاعر
1 ای که مهجوری عشاق روا می داری
2 رواق منظر چشم من آشیانه توست
3 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
4 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
5 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
6 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
7 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
8 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
9 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
10 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

 » بیشتر بخوانید...
 از شب تا فردا
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 راز آفرینش
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز دست کوته خود زیر بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می شمارم
بدین شکرانه می بوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان
چه باشد حق نعمت می گزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *