+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
2 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
3 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
4 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
5 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
6 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
7 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
8 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
9 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
10 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

 » بیشتر بخوانید...
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 شبانه
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 بیست و ششم
 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
لله حمد معترف غایه النعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
ان العهود عند ملیک النهی ذمم
می جست از سحاب امل رحمتی ولی
جز دیده اش معاینه بیرون نداد نم
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ان قد ندمت و ما ینفع الندم
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *