+ - x
 » از همین شاعر
1 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
2 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
3 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
4 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
5 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
6 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
7 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
8 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
9 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
10 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

 » بیشتر بخوانید...
 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم
 کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
 می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 جهان در چشم زن دریاست دریا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شممت روح وداد و شمت برق وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم
کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *