+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غارت عشق تو جهانها
2 گلبن عشق تو بی خار آمدست
3 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
4 غم عشق تو از غمها نجاتست
5 ز عشق تو نهانم آشکارست
6 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
7 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
8 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
9 در همه عالم وفاداری کجاست
10 از دور بدیدم آن پری را

 » بیشتر بخوانید...
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 ای دوست عتاب را رها کن
 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
 هله ای کیا نفسی بیا
 بیا امروز ما مهمان میریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیز
نوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانه جویست
بس کینه کش و ستیزه کارست
این محتشمیست با بزرگی
گر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانی
آری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیست
وان نیز که هست جفت خارست
ای دل منه از میان برون پای
هر چند که یار بر کنارست
امید مبر کز آنچه مردم
نومیدترست امیدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *