+ - x
 » از همین شاعر
1 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
2 ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
3 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
4 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
5 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
6 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
7 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
8 ز در درآ و شبستان ما منور کن
9 المنۀ لله که در میکده باز است
10 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

 » بیشتر بخوانید...
 جادوگر و جاسوس
 ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
 شعری که زندگیست
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 مقام زن
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *