+ - x
 » از همین شاعر
1 در باد چون سنگ
2 راز آفرینش
3 پاییز
4 ای آتش خموش شده در میان دود
5 همصدایی
6 زمین نخستین
7 سوگ سرود ۱
8 خلوت شاعرانه ام هوس است
9 زنده گی
10 سوار نور

 » بیشتر بخوانید...
 شعری که زندگیست
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 آمد آمد در میان خوب ختن
 برخیز و مخور غم جهان گذران
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 رفته، رفته از کنارت می­ روم دیگر بچیش
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خود را روی تمام زنده گی
می گسترم
و بر روی هر لحظه که به چنگ می آید
نقش خود را میکشم
نام خود را مینویسم
وآنگاه
زنده گی را چو جام آبی سر میکشم
لحظه را
- پیش از آنکه از چنگ برود -
در می یابم

آه که هستی چه دوست داشتنی ست
چقدر دوست داشتن که در زندگیست
دستانم را به نشانه آغوش تا بی انتها می گشایم

مثل خوابی هستی را در خواهم ربود
مثل آبی زنده گی را بستر رفتن های آبی خواهم کرد
حتی اگر
به اندازه آهی
در سینه اش جا داشته باشم

11.04.05


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *