+ - x
 » از همین شاعر
1 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
2 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
3 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
4 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
5 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
6 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
7 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
8 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
9 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
10 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

 » بیشتر بخوانید...
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 صدا صدای خداست
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *