+ - x
 » از همین شاعر
1 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
2 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
3 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
4 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
5 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
6 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
7 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
8 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
9 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
10 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

 » بیشتر بخوانید...
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 دیوانه یی در من
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 باغ وحش
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 در باد چون سنگ
 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *