+ - x
 » از همین شاعر
1 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
2 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
3 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
4 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
5 سحرگه ره روی در سرزمینی
6 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
7 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
8 می دمد صبح و کله بست سحاب
9 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
10 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

 » بیشتر بخوانید...
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *