+ - x
 » از همین شاعر
1 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
2 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
3 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
4 سلامی چو بوی خوش آشنایی
5 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
6 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
7 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
8 معاشران گره از زلف یار باز کنید
9 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
10 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

 » بیشتر بخوانید...
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 یازدهم
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 ما زنده به نور کبریاییم
 شبانه
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 چیست با عشق آشنا بودن
 نسیمی مژده یی آورده امشب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی آید
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *