+ - x
 » از همین شاعر
1 طعنۀ خنده
2 چرا
3 بیا ای هموطن از هم شویم ما
4 سکوت سرد و سیاه
5 همسفر درد
6 دیریست که من گمشده در راه توستم
7 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
8 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
9 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
10 انتخاب

 » بیشتر بخوانید...
 پاییز
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 بیهوده ها
 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنکه من کردم فدایش این دلم را نیستی
از برای بیخودی ها جام و مینا نیستی

شمع هستی امیدم راست گویم بعداز این
بهر محفل در جمع ما زینت افزا نیستی

ای که بودی سرخط این سرنوشت واژگون
حال دیگر تو به ختم ماجراها نیستی

زندگی ام گشته بود سر تا سرش یکسر سوال
بعد از این دیگر جواب این چرا ها نیستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *