+ - x
 » از همین شاعر
1 شعری که نخواستی مال تو باشد
2 عریان
3 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
4 مرگ
5 حق با پدر بود
6 گنج
7 تعادل
8 شاعران راست می گویند
9 فقط و فقط تو را
10 زمان

 » بیشتر بخوانید...
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند
همان دست هایی که تو را از خارا می سازد
و همان تویی که می توانی به سادگی غبار بگردی.
چقدر شاهرگم پریده بود بر لبت بنشیند
چقدر پلکم پریده بود، بارور شود
چقدر خدا دویده بود به تو برسد، نازنین من
چقدر عشق رفته بود شبیه تو شود، عزیز من
حالا همان دو دست دو تابوت گشته اند
همان دو دست
دو تا بوت گشته اند
در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *