+ - x
 » از همین شاعر
1 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
2 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
3 می دمد صبح و کله بست سحاب
4 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
5 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
6 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
7 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
8 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
9 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
10 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

 » بیشتر بخوانید...
 آه دریا دریا!
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 اندر مذمت انواع آزادی
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 جانا بیار باده که ایام می رود
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش
بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *