+ - x
 » از همین شاعر
1 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
2 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
3 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
6 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
7 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
8 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
9 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
10 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده

 » بیشتر بخوانید...
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 قلب آرزو
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
 شبانه
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 خداحافظ گل سوری
 راگ گریه
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
ماه می تابید و آمد قطره قطره آب شد

دست هایم را به محض رفتنت، آتش زدم
چهره ات برگشت روی شعله هایش قاب شد

شهر هو می زد که عطرت را شمالک پخش کرد
روی سیم برق، زاغی ناگهان بیتاب شد

کوه بودم، حیف! دوری نقطۀ پایان نداشت
عاقبت کوهی، فُسیلِ شانه اش محراب شد

باز روزی، چشمهایت داستان دیگری ست
نوش دارویی، دلیل مرگ این سهراب شد

مرد و زن، پیر و جوان روی خیابان ریختند
عشوه ات روزی که در یک روزنامه چاپ شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *