+ - x
 » از همین شاعر
1 تنگنای زنده گی
2 بسمل ناز
3 رشته ی امید
4 اشک گلگون
5 لشکر مژگان
6 تبسم
7 طرح ناز
8 لعل جان بخش
9 کوچه ی معشوق
10 دیوانه می رقصد

 » بیشتر بخوانید...
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 هم به درد این درد را درمان کنم
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 روزی برای دیدنت
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 باغهای معلق بابل
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 قصهء دلکش نگار بگو
 عصیان خدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جرس قافله

یک نظر تا که بدان حسن دچارم کردند
ششجهت دام تنیدند و شکارم کردند

دل ربودند و پی آن دل گمگشته خویش
در جهان همچو جرس قافله دارم کردند

عمر ها شد به بیابان طلب حیرانم
چه بلا عاشق شوریده زارم کردند

کاستن جرأت دل از تپش عرض سراغ
عاقبت سیر ازین جان فگارم کردند

برق آن جلوه چنان زد به دل شیدایم
شمع سا اینهمه تن نذر شرارم کردند

در بیابان طلب داغ دل و جان مرا
در خیال رخ آن لاله غذارم کردند

جاده ها طی شد و رشته نرسیدی به سراغ
چقدر در ره او آبله سارم کردند

1343


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *