+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
2 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
3 مست ها دروغ نمی گویند
4 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
5 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
8 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
9 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
10 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد

 » بیشتر بخوانید...
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 در این سرما و باران یار خوشتر
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
انتقام هستی را از یکی طلب دارد

شرط دوستی، شاید بوسه دادن است افسوس!
هرکه را که می بینم، نیش زیر لب دارد

پشت این شب تاریک، روز روشن است اما
آفتاب فردا هم، شام در عقب دارد

سالهای بسیاری می شود که می میرم
قلب بی قرارم ناحق ترب ترب دارد

وقتی آمدی با خود بوتلی شراب آور
هر زیارت از خود یک حرمت و ادب دارد

اشک و ناله هایم را اهمیت نده مریم!
پشت گپ چه می گردی، عاشق تو تب دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *