+ - x
 » از همین شاعر
1 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
2 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
3 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
4 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
5 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
6 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
7 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
10 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد

 » بیشتر بخوانید...
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 نسیم الصبح جد بابتشار
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
در من دلی که پر شد از آه و بی قراری

آیینه را به مشتم، طوری زدم که دیگر
در من ترک ترک شد، تصویر مرد جاری

زیر پلی نشستم، تا کس مرا نبیند
آمد سگی کنارم، پرسید گریه داری؟

غمگین نباش، مجنون! رسم جهان بدل شد
لیلی، بمان بگوید دیوانۀ فراری!

یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد
آن هم اگر نمردم از دست انتحاری

مادرکلان پیرم، روزی نصیحتم کرد
بنویس روی سنگی، این را به یادگاری:

تقصیر آدمیزاد از سعی باطلش بود
ورنه خلاصه می شد دنیا به عشق و یاری


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

سفیدچهری:

بنازمت کاوه جان




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *