+ - x
 » از همین شاعر
1 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
2 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
3 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
4 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
8 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
9 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
10 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها

 » بیشتر بخوانید...
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 شهر بی دروازه
 بیچاره کسی که می ندارد
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 یا من بنا قصر الکمال مشیدا
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 سرود نان

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۴

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق

فرصتی هست، بگو هر چه دلت می خواهد
نشود، گپ بزنی پشت سرِ مرده رفیق

کار من نیست، اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق

من تو را دوست ندارم، چه قدر وحشتناک!
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق

کاش می بود، کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق


فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتَکی، لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *