+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
2 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
3 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
4 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
5 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
6 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
7 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
8 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
9 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
10 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده

 » بیشتر بخوانید...
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 اصلاً چرا؟
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۶

اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
پلنگ زخمی ات را در دلِ مرداب بگذاری

مرا کشتی بسازی، کاغذی، از روی لجبازی
پر از سنگم کنی، بعداً میان آب بگذاری

بمان همسایه ها سَیلت کنند انگار چیزی نیست
دلی را توته توته کرده در بشقاب بگذاری

من از پایان دنیا، از تو، از تقدیر می ترسم
که بعد از مرگ من، عکس مرا در قاب بگذاری

به شرطی حاضرم هرگز جگرخونت نبینم که
قدم بر روی چشم نوکرت، ارباب! بگذاری

چه خواهد شد اگر روزی بیایی خانه ام، مریم!
سرت را روی زانویم به وقت خواب بگذاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *