+ - x
 » از همین شاعر
1 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
2 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
3 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
4 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
5 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
6 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
7 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
8 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
9 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
10 همای اوج سعادت به دام ما افتد

 » بیشتر بخوانید...
 حکایت
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 جان ما را هر نفس بستان نو
 به تو سلام می کنم
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *