+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
2 عشق تو نهال حیرت آمد
3 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
4 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
5 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
6 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
7 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
8 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
9 ای که در کوی خرابات مقامی داری
10 حال دل با تو گفتنم هوس است

 » بیشتر بخوانید...
 شاعران راست می گویند
 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
 این عقل که در ره سعادت پوید
 مساحت رنج
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 تنها بگرییم
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *