+ - x
 » از همین شاعر
1 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
2 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
3 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
4 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
5 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
6 احمد الله علی معدله السلطان
7 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
8 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
9 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
10 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

 » بیشتر بخوانید...
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد

 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای کرده میان سینه غارت
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 صلح کل
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
می دهند آبی که دل ها را توانگر می کنند
حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند
صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *