+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
2 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
3 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
4 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
5 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
6 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
7 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
8 گل بی رخ یار خوش نباشد
9 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
10 صلاح کار کجا و من خراب کجا

 » بیشتر بخوانید...
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 الا ای طوطی گویای اسرار
 ساقیا برخیز و درده جام را
 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
 آنسوی شعر
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 سُهشی
 چهل و دوم
 فرار
 تعبیر بی خوابی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *