+ - x
 » از همین شاعر
1 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
2 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
3 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
4 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
5 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
6 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
7 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
8 ای آفتاب آینه دار جمال تو
9 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
10 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

 » بیشتر بخوانید...
 اول نظر ار چه سرسری بود
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 منم غرقه درون جوی باری
 قرار زندگانی آن نگارست
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 ایا گم گشتگان راه و بیراه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *