+ - x
 » از همین شاعر
1 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
2 معاشران گره از زلف یار باز کنید
3 ساقی به نور باده برافروز جام ما
4 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
5 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
6 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
7 سحرگاهان که مخمور شبانه
8 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
9 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
10 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

 » بیشتر بخوانید...
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
 کوچ
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 سحرها در گریبان شب اوست
 می بده ای ساقی آخرزمان
 گر دم از شادی وگر از غم زنیم
 باغ است و بهار و سرو عالی
 میزبانی مهمان
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *