+ - x
 » از همین شاعر
1 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
2 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
3 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
4 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
5 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
6 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
7 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
8 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
9 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
10 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

 » بیشتر بخوانید...
 عشق تو از بس کشش جان آمده
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
 زندگی
 شه بیت
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *