+ - x
 » از همین شاعر
1 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
2 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
3 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
4 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
5 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
6 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
7 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
8 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
9 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
10 ز در درآ و شبستان ما منور کن

 » بیشتر بخوانید...
 در باد چون سنگ
 خسروانی که فتنه ای چینید
 دیر آمده ای مرو شتابان
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 برخیز و بزن یکی نوایی
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 مرغ خانه با هما پر وا مکن
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *