+ - x
 » از همین شاعر
1 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
2 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
3 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
4 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
5 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
6 بالابلند عشوه گر نقش باز من
7 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
8 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
9 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
10 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان

 » بیشتر بخوانید...
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 هین که منم بر در در برگشا
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر
 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
 شب
 راز آفرینش
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *