+ - x
 » از همین شاعر
1 ای که دایم به خویش مغروری
2 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
3 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
4 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
5 در سرای مغان رفته بود و آب زده
6 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
7 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
8 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
9 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
10 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 » بیشتر بخوانید...
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
 بدرد مُرده کفن را، بسر گور بر آید
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 هست امروز آنچ می باید بلی
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 مادر
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 آزادی بیان

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا
نه سواریست که در دست عنانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *