+ - x
 » از همین شاعر
1 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
2 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
3 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
4 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
5 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
6 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
7 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
8 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
9 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
10 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

 » بیشتر بخوانید...
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 در این رقص و در این های و در این هو
 یار از دل من خیر ندارد
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 ساقی تو شراب لامکان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم
کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همی بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *