+ - x
 » از همین شاعر
1 سحرگاهان که مخمور شبانه
2 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
3 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
4 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
5 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
6 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
7 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
8 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
9 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
10 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

 » بیشتر بخوانید...
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 از ما مرو ای چراغ روشن
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 رابطه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *