+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
2 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
3 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
4 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
5 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
6 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
7 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
8 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
9 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
10 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

 » بیشتر بخوانید...
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 پیش از تو
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 یا ساقیةالمدام هاتی
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *