+ - x
 » از همین شاعر
1 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
2 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
3 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
4 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
5 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
6 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
7 عیشم مدام است از لعل دلخواه
8 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
9 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
10 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

 » بیشتر بخوانید...
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 از آنسوی هستی
 دور از رخت سرای درد است خانه من
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 تنگنای زنده گی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چین طره تو دل بی حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختم
یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمن
بند قبای غنچه گل می گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جان ها فدای مردم نیکونهاد باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *