+ - x
 » از همین شاعر
1 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
2 سلامی چو بوی خوش آشنایی
3 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
4 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
5 روشنی طلعت تو ماه ندارد
6 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
7 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
8 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
9 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
10 گوهر مخزن اسرار همان است که بود

 » بیشتر بخوانید...
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 رنگ امید
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 تا شدستی امیر چوگانی
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چین طره تو دل بی حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختم
یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمن
بند قبای غنچه گل می گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جان ها فدای مردم نیکونهاد باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *