+ - x
 » از همین شاعر
1 روضه خلد برین خلوت درویشان است
2 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
3 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
4 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
5 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
6 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
7 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
8 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
9 جمالت آفتاب هر نظر باد
10 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

 » بیشتر بخوانید...
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 من زمستان وطن را یاد کردم
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 فصل کهنه عشق
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از او
هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبرد
مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *