+ - x
 » از همین شاعر
1 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
2 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
3 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
4 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
5 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
6 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
7 در خرابات مغان نور خدا می بینم
8 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
9 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
10 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

 » بیشتر بخوانید...
 منگنه
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
 هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 سیمای در غبار
 سلامی چو بوی خوش آشنایی
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دین است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *