+ - x
 » از همین شاعر
1 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
2 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
3 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
4 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
5 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
6 یارم چو قدح به دست گیرد
7 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
8 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
9 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
10 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

 » بیشتر بخوانید...
 وطن
 ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 ما صحبت همدگر گزینیم
 ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *