+ - x
 » از همین شاعر
1 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
2 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
3 آن کس که به دست جام دارد
4 سلامی چو بوی خوش آشنایی
5 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
6 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
7 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
8 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
9 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
10 شممت روح وداد و شمت برق وصال

 » بیشتر بخوانید...
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 ای قوم بحج رفته کجایید کجایید
 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 تو جان مایی، ماه سمایی
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *