+ - x
 » از همین شاعر
1 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
2 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
3 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
4 دردم از یار است و درمان نیز هم
5 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
6 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
7 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
8 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
9 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
10 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی

 » بیشتر بخوانید...
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 محاق
 کون خر را نظام دین گفتم
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
  شیرین هوس
 دالان عجیب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *