+ - x
 » از همین شاعر
1 دری و فارسی
2 دانشگاه
3 شایسته سالاری
4 سیمای در غبار
5 خاطره باغ

 » بیشتر بخوانید...
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 تلک
 ای هفت دریا گوهر عطا کن
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 مادر
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گله مندم صنما گرچه بهار است نیا
بلبل باغ و درم صید شکار است نیا

میگساران، قدح دست مرا کی گیرند
دشمن، از خون منت مست و خمار است نیا

عاشقت را تو بگو اوجِ کمال تو خطاست
که درین غمکده ها فتنه، هزار است نیا

دور و پیشم گله از خلوت فردا دارد
خلوتم خالی چُن از خویش و تبار است نیا

سر بدامان فنا رفته، مرا هیچ مپرس
شکوۀ عمر درین لیل و نهار است نیا

از تبسم نزند حرف، لب خاموشم
در خموش، حوصله ام آتش و نار است نیا

از مغیلان زده اند تخم، درین بادیه ها
رۀ گلزار، همه یکسره خار است نیا

بر منت خاطرۀ باغ، تو در ذهن آ ور!
چونکه در کشورِ من دود و غبار است نیا

ساعی را بار نفس کرده پریشان و گدا
دل آتشزده چون شمعِ مزار است نیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *