+ - x
 » از همین شاعر
1 یک روز
2 تبسم های زخم وحشت
3 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
4 در بیصدایی
5 مه نشین عاطفه
6 کارت معافیت
7 غزل خستگی
8 چراغ گل
9 حضور ناب
10 ای نورس شرقی

 » بیشتر بخوانید...
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 پندار
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 بیهوده ها
 بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
 به جان تو که سوگند عظیمست
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

بیا که باز بهارینه گشته رؤیایم
و موج شوق تپد در نسیم پروایم

بیا که باز ببوسد لبان یاد ترا
حضور خواهش امروز و دی و فردایم

بیا که باز شود لحظه های بسته ی من
در آندمی که کند محضر تو احیایم

بهار وباده و باغ و نشاط همنفسی
سرود تازه نهد در گلوی دریایم

ستاره نیز برقصد کنار مه به هوس
اگر که داند از ین اشتیاق و غوغایم

تمام زندگی ام سبز و نغز و مغز شود
گهی که خانه کند در دلت تمنایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *