+ - x
 » از همین شاعر
1 آن خانه...
2 برگ عمر
3 حضور ناب
4 راگ وسواس
5 آبنوش سپیده
6 تموزباره
7 فریاد خسته
8 بوسه گاه رحمت
9 چراغ گل
10 حرارت دادن واژه

 » بیشتر بخوانید...
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 خنده از لطفت حکایت می کند
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

غمت را بعد ازین در بیصدایی سنگ میخواند
سکوتت را غروب خسته ی اورنگ میخواند

ز بس نمناک گشته باغ آزادی ازین باران
پیام دادخواهی را گل بیرنگ میخواند

و تا با دست بشکستند بال مرغ آسایش
دعای صبح حاجت را جدال و جنگ میخواند

ز قحط آشنایی برق بگرفت جسم و کالا را
که گردش های «خشکان» ها از این آهنگ میخواند

ازین اقوام بی رهبر که دادند خونبها یکسر
تلاوت های قرآن را همه دلتنگ میخواند

به حیرت میشد آن بابا اگر میدید وضع ما
نسب گم کردگی ها را جنون ننگ میخواند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *