+ - x
 » از همین شاعر
1 ترازوی طلایی
2 نگارستان
3 سبز و نغز و مغز
4 قصیده ی نور
5 مهار تبسم
6 تبسم های زخم وحشت
7 دست الفت
8 همنفسی
9 چراغ گل
10 هر ثانیه چو قرن بمیرد

 » بیشتر بخوانید...
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 بانگ برآمد ز خرابات من
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 ای دلارام من و ای دل شکن
 مات خود را صنما مات مکن
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 العشق یقول لی تزین
 بارون
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

امشب به قصۀ دل من گوش می� �نی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

هوشنگ ابتهاج سایه


چون روز وشب به نالۀ من گوش میکنی
تصویرهای عاطفه مغشوش میکنی

در پرده های سبز بهارینۀ خیال
با خندۀ سپیده هم آغوش میکنی

من قصۀ نیستم که نویسی به نثر و شعر
فریاد خسته ام ز چه خاموش میکنی؟

در سایه ها چو سایه گرفتم سراغ تو
تا روشنی رسید و فراموش میکنی

در زندگی به حسرت تو برده ام نفس
تابوت من برای چه گلپوش میکنی؟

آزردۀ ز خویش و من و زندگی، مگر
هر لحظه از حرارت غم جوش میکنی

با «سایه» کرده ایم «سعادت» بسر دو جام
زین بادۀ که تازه بلب نوش میکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *