+ - x
 » از همین شاعر
1 رهروان روز
2 کارت معافیت
3 احتفال وضع
4 با هوش پدر
5 حضور ناب
6 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
7 تماس پای خورشید
8 دست الفت
9 مهار تبسم
10 نگارستان

 » بیشتر بخوانید...
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 هین که منم بر در در برگشا
 شب رفت حریفکان کجایید
 سرافرازی ذلت
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 برات عاشق نو کن رسید روز برات
 چکامه یی برای آمو
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

تا که من دستِ چپ و راست شناختم، زاندم
از همه واژه ی منفیِ زمین بیزارم
لیک یکبار نه پرسید ز من همنفسی
آنهمه واژه یی که مانده چو میراث کهن
در رگ و خون و بدن
یک به یک زیر نگاه خورشید
بهر او بشمارم.

گر نداری تو بدین باور، عزیز!
یکدمی که نفست در هوش است
محضر تو همگی در گوش است
دفتر پنج هزار ساله ی من باز بکن
معنیی ساده ی هر واژه یی ابراز بکن.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *